امروز مدیرعاملمون تو جلسه منو صدا کرده، داره با موبایلش حرف می زنه
موبایل و می گیره سمت من میگه خانوم بیا این آقا رو وصل کن به خانوم فلانی .
من |:
اعضای جلسه |:
خودش (:
گفتم شمارشونو می دم به خانوم فلانی که تماس بگیرند.
دیشب یه آن به خودم اومدم که متوجه شدم دارم به خودم می گم:" تو دختر بدی هستی" بعد فهمیدم ، از اینکه به خودم می گم دختر بد اصلن احساس بدی ندارم. انگار یه نیرویی تو من هست . یه نیروی "شر" یه نیروی دیگه ای هم هست ، نیروی "خیر"
نمیدونم که ترکیب این دوتاام یا فقط یکیشون.
بیشتر به این فکر می کنم که من فقط نقش بازی می کنم، یه بار خوب، یه بار بد، از بازی کردن جفتشون لذت می برم.
اما چیزی که هست اینه که وقتی نقش خوب و بازی می کنی داری دیگرون و اول از همه از خودت راضی می کنی.
اما وقتی نقش بد و بازی میکنی حق تقدم و می دی به خودت . خب این موقع ها لذت بیشتری می برم.
هوای خفگی است این دور و اطراف
کاش یک دل سیر گریستم
زرد و تیره
دنیایمان زرد و تیره نمود
روزی رسد پر امید
دلتنگی به اندازه ی یان تیرسن
سفید با یک لکه
خیس
بیشتر اوقات به کشتن فکر میکنم
به علاوه خودم
به کشتن راننده تاکسی ها،
زنان فروشنده،
مردی که در خیابان راه می رود و متلک "جوون" بهت می اندازد.
پسرکان نوجوان
دختر بچه ها
پیرها
چیزهای قدیمی
گذشته
که در واقع انقدر روی کشتن این آخری تمرکز کرده ام که جدیدن فراموشکار شده ام،
امروز 28 بهمن،
اعصابم ریخته بهم ، ناراحتم، حالم از این مردم و کشور و خودم بهم می خوره. داریم تو کثافت وول می خوریم حالیمون نیست.
ملت بی خایه ایرانی که وایسادن دختر مردم و نگاه کردن راه هم باز کردن برا مامورها که راحت تر ببرنش ، موقع عمل فقط نگاه می کنن و با موبایل عکس و فیلم می گیرند عصبیم کردن.
یارو یه گوسفند دزدیده دستش و قطع می کنن، بعد از اون طرف یکی میلیاردی دزدی می کنه فرار می کنه با توله هاش کانادا به هیچ کجای هیچ کی بر نمی خوره فقط یه قانون می ذارن لطفا از این بعد دو تابعیتی ها رو استخدام نکنید. با تشکر خایه مال های نظام.
ادم کثیفی که به بچه ها تجاوز می کنه و سرنوشت روحی و روانیشون و خراب می کنه آزاد آزاد تو خیابونا می گرده و تبرعه می شه بعد دختری که به حجاب اجباری اعتراض می کنه گرفتن و گم و گور شده و معلوم نیس کجاست. مردم هم بر بر و نگاه می کنن.
فقط کافیه همون مردمی که فیلم و عکس گرفتن و تو تاکسی ببینی و یه موضوع مثل گرونی کرایه تاکسی و بکشی وسط ، خیلی قشنگ خواهر مادر نظام و می کشن وسط یه دور می نمایند و بعد هم که عرایضشون تموم می شه می رن تو اینستاگرام عکس دنیا جهانبخت و لایک می کنن و یه قلب تیر خورده هم کامنت می کنن. یه همچین مردم غیور و خوشگلی داریم.
سیاست ودوست ندارم، خیلی هم راجع بهش حرف هم نمی زنم، اخبار هم نگاه نمی کنم، اینا رو هم اتفاقی شنیدم. اما کلی عصبیم کرد وقتی شنیدم،
یارو برگشته گفته حجاب اجباری مورد تائید قشر وسیعی از جامعه ایرانه به همین علت باید مردم با این قانون زندگی کنند.
خیلی چیزها مورد تائید قشر وسیعی از جوامع دنیا بوده ولی مردم با اون قوانین زندگی نکردند، ازدواج کودکان، ختنه زنان، زنده به گور کردن دختران، کار اجباری برای کودکان، هولوکاست، برده داری،
فقط اینو می دونم که ملت بی سواد و داغون و بی خایه ای هستیم.
حتی برای حق خودمون هم حاضر نیستیم بجنگیم.
یک بار فرضیه ای را خواندم درباره ی اینکه فهم انسان مثل پر طاووسه،! و فقط رفتارهای عجیب و غریب اش هست که باعث جذب جفتش می شه.
تمام هنرها، ادبیات، ویلیام شکسپیر، میکلانژ، یه مقدار هم موتزارت و ساختمان امپایراستیت فقط تشریفاتی استادانه برای جفت گیری هستند.
شاید ما در راه اساسی ترین علت، موفقیتی کسب کرده باشیم، اما اون طاووس تقریبن نمی تونه پرواز کنه، اون توی کثافت زندگی می کنه، از میون اون کثافت با نوکش حشره شکار می کنه ومی خوره و دلش رو به زیبایی خیره کننده ش خوش کرده.!
به این نتیجه رسیدم که هوشیاری زیاد فقط یک بار روانیه، یه وزنه است. اضطراب ، تنفر از خود، احساس گناه، و اینا رو ازشون دریغ کردیم .
این وسط میزبانها هستن که حق دارند آزاد باشند، آزاد ، تحت کنترل من.
کار بدی کردم، برای اینکه ازش خلاص شم خودمو انداختم تو یه دردسر دیگه،
از این یکی چطوری خلاص بشم.
چند روزی است که سینه چپم یه غده در آورده است. اول که سر و کله اش پیدا شد، ترسیدم
فک کردم غده سرطانی است ، برای چند ساعت همه چیز برایم هیچ و پوچ بود. یک هو همه چی برام خالی بود، ذهنم خالی بود، بغض داشتم و حسرت .
تو همون ساعت ها یک هو یه عالمه کار نکرده ای که دوست داشتم همیشه انجام بدم سرازیر شدن تو ذهنم.
یک کم بعد تر خودمو جمع و جور کردم و تو اینترنت راجع به سرطان سینه تحقیق کردم، بعضی علائم و داشتم و بعضی و نه.
یکی دو روزبعد پریود شدم. غده دیگه درد نداشت اما هنوز سرجاشه ، فقط یک کم کوچیک تر شده .
حالا که چند روز دیگه گذشته دیگه بهش فکر نمی کنم، ترس که ندارم،
اول از ترسم ادرس و شماره تلفن چندتا دکتر ودرآوردم از قضا همون دکترهایی بودن که برای گواهی پزشکی سفر خارجم پیششون رفتم،
اما الان دیگه حال دکتر و ندارم،
این غده یا بخاطر پریود زده بیرون یا بخاطر سرطان
یا زود خوب میشه یا نه.
یکم رو راست باشم باخودم ، بدم نمیاد سرطان باشه.
چند روزیه یه اتفاقی هم افتاده تو این هیری ویری که اصلن حالشو ندارم. غده سرطانی و می تونم تحمل کنم ولی اینو نه.
برام خواستگار می خواد بیاد.
اینجا مملکت ایران است، دختر بهر حال بایدشوهر کند. که نکند، !!!!! حرف در میاورن برایش ، یا مردم برایش دل می سوزانند.
اوغ اوغ اوغ
امیدوارم بتونم قصر در برم و اینم یه جوری خودش بره.
الهی آمین.
" رفتن دلیل نمی خواهد این ماندن است که دلیل می خواهد."
چند هفته ای است که مادرجان به خانمان آمده است. او یک زن هشتاد و خورده ای سال است که هنوز پیر نشده است.خیلی ، دلِ خوشی از او نداریم. بددهان و بد اخلاق است. شوهرش چند سالی است که مرده اما هیچ اثری از تالم در او نمی بینیم. شکلش همیشه همین طور بوده، لباس هایش هم همینطور. موهایش یا رنگ مشکی است یا حنا. وقتی به خانه اش می روی نباید انتظار خورد و خوراک و جای خواب مناسب را داشته باشی چون با غر زدن ها و بددهانی اش مواجه میشوی. رفتارش با مردها متفاوت است، خیلی خوش و بش کن و خوشحال. با بعضی زن ها هم خوش رفتار و بگو و بخند می کند.
گاهی اوقات دلم برایش می سوزد. حتمن در کودکی سختی زیاد کشیده ، که اینجوری سخت و بی رحم شده است.
یا وقتی دختر جوانی بوده عاشق مردی شده، اما او را به زور به پدر بزرگمان داده اند. یا نه برعکس، عاشق پدربزرگمان شده و با خواست خودش و علی رغم میل خانواده اش با او ازدواج کرده اما بعد از چند سال زندگی فهمیده است که او آن مرد نبوده و سرخورده و افسرده شده است بعدم خواسته با همه دنیا لج کنه و بجنگه.
او تک دختر بوده و یک برادر داشته . پدرش کدخدای ده بوده، نسبت به دیگر دهاتی ها باغ و زمین بیشتری داشته بنابراین خرش در ده می رفته.
پسر عموهایم تعریف می کرده اند که یک بار پدربزرگ را در حال ماساژ دادن مادر بزرگ دیده اند، صحنه اش این شکلی بوده که مادربزرگ لخت وسط هال به شکم دراز کشیده و پدربزرگ هم کنارش نشسته و دارد کمرش را ماساژ می دهد این واقعه برای همین چند سال پیش است . یعنی عمق سکسی بودن رابطه شان تا این حد بوده است. که حتی در کهنسالی هم از اینکه همدیگر را بمالند سیر نشده بودند.
شنیده بودم از پدرم که چند سال از پدربزرگم بزرگتر است. وقتی ازدواج کرده هجده یا نوزده سالش بوده و بعد از ازدواج هر چند سال یک بچه آورده، حتمن چند تا از بچه هایش سر زا رفته اند و توانسته هفت هایشان را به ثمر برساند.سه پسر، چهار دختر.
برای همین شاید تحمل دیدن مردن یکی از پسرانش و شوهرش را پیدا کرده است.
هر چقد که بیشتر فکر می کنم به عتیغه بودنش بیشتر پی می برم تا چند سال دیگر می شود صد سالش و یک اثر جامانده از یک قرن پیش می شود. یک قرن پیش...
من به چهل سالگیم نمی توانم حتی فکر کنم در حالیکه او یک قرن را دیده.
چطوری؟؟؟؟!!!!!!
زندگی خیلی ساده است، آنقدر که
گاهی اوقات هم زدن مداوم قهوه آمریکانو برایت خاطره ای می شود.