مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

کاش زنها متوجه بشن که تمام نیازشون برای جلب توجه مردها فقط به خاطر داشتن سکس هست، همانطور که مردها متوجه هستن که تمام نیازشون برای جلب توجه زنان نیاز جنسیشونه

خوابم میاد

این کشش بی اندازه من به برقراری رابطه جنسی با یک مرد کم کم خسته ام کرده و این سرکوب بی اندازه،  بیشتر خسته ام می کند.

این حرف ها و زمزمه های در مغزم.این حرف ها و وسوسه های اطرافیانم.این همه درگیری های ذهنی ام با کلیشه ها،

من چمه؟؟؟باز تهوع اومده سراغم،

هیچ کس متوجه نیست که بعضی انسان ها چه انرژی  زیادی برای نرمال بودن صرف می کنند.

چند مدتی است که غذا برایم تهوع آور شده است، خواب پدیده ای غریزی است که باید انجام شود، ساعت ها زیادی کند کار می کنند، خورشید فقط حرارت دارد و بس، آینه ها همه دروغ می گویند، ماه دیگر شبها خود نمایی نمی کند، حشرات زاد و ولد می کنند و جمعیتشان روز به روز بیشتر می شود، تهوع جز اعمال نرمال بدن شده، کم آبی، گرما، عرق، سردرد، سستی، تهوع.

هر چه بیشتر جلو می روم دورویی و خودنمایی و تزویر بیشتری را می توانم ببینم،  در این میان البته انسان های شریفی را با تعداد معدود در سر راه خود می بینم که کور سوی امیدی را روشن می کنند ، نه اینکه برای خودم امیدوار باشم برای نسل های بعدی برای دیگران امیدوار می شوم.

چقدر این روزها زود رنج شده ام ، احساس می کنم تمام دردهای آدم های رنج دیده این روزگار را من هم به دوش می کشم،

کاش بیخیال باشم، کاش گاو باشم.

هی میخوای اسکل باشی نمی ذارن اینا.

اون ناراحته انگشتش چرا در حین خفه کردن و گیس کشی دختر مردم شکسته، اون یکی با دویست هزارتومن و یک شیشه نوشابه فراریه اینا نمی تونن پیداش کنن، اون یکی الکی میاد میگه یارو رو اعدام نکنین بعدش معلوم میشه الکیه فرداش اعدامش می کنن، اون یکی با دلار مملکت فرار کرده کانادا الان عکس هاش درمیاد تو کازینو های لاس وگاسه، این  یکی که دیگه گل سرسبد همه،   دنبال دختر خوشگلا می گرده در به در

و بالاخره کلمه "کون" از لغت نامه دهخدا حذف شد.


هی میخوای اسکل باشی نمی ذارن اینا. عه عه عه عه




نر یا ماده

چهار سال پیش تو اینستاگرامم یک پست گذاشتم که عکسی از یک نوشته در  صفحه ای از کتاب شنل(یادداشت های یک دیوانه)  اثر آقای گوگول نویسنده روسی  بود .

نوشته این بود :

"گرچه بلاهت در زنان زیبا خودش موهبتی به شمار می رود، به هر صورت شوهران بسیاری را می شناسم که از بلاهت زنانشان به وجد می آیند و آن را نشانه ای از معصومیت کودکانه آنها می دانند. زیبایی چه معجزه ها که نمی کند! نقص عقلی زنی زیبا به جای آنکه توجه ها را از او برگرداند، جذاب ترش می کند؛ و حتی هرزگی و فساد اخلاقی آنان به نظر بی ضرر و خوشایند می رسد، اما اگر یک زن کمی از زیبایی بی بهره باشد باید بیست برابر یک مرد باهوش باشد تا حداقل، اگر نه عشق، کمی احترام به خودش جلب کند"

نویسنده از سال 1835تا 1842 مشغول نوشتن این کتاب  بوده، نزدیک به 180 سال پیش.

180 سال پیش انسانها زنان رو همونجوری می دیدند که الان دیده می شوند. این هیچ وقت تغییر نمی کند. به عنوان زنی که زیبایی چندانی ندارم این موضوع رو با ذرات وجود درک کرده ام. متاسفانه یا خوشبختانه علی رغم سعیی که کرده ام تا بتوانم اندک هوشی برای خودم دست و پا کنم اما  متوجه می شوم که  دراین دوره و زمانه حتی دیگر هوشمندی هم کافی نیس.


زنان قبل ازاینکه زن باشند انسان هستند .


خود خنگ پنداری

این روزها همه  دغدغه ی  ارز و دلار و داعش و روسیه  و .  . . دارند

و من دور از همه این هیاهوها

به لمس ذلال  باران فکر می کنم.

.

.

مثل اسکول ها

آخه این مغزه من دارم؟؟؟؟؟؟؟


درباره الی

امروز 19 فروردین

تصمیم گرفتم خوشحال  و سرحال باشم

و شدم

و هستم

اعتراف

اعتراف می کنم که تو کارم کم گذاشتم و اینو انداختم تقصیر یکی و چیز دیگه ای.

اعتراف می کنم که به پدر و مادرم بد کردم.

اعتراف می کنم تو زندگیم آدم بی تفاوت و سرد و خشکی بودم

اعتراف می کنم خودخواهم

اعتراف می کنم کون کمک کردن به دیگرون و ندارم .

اعتراف می کنم حسودم. به همه چیز و همه کس .

اعتراف می کنم تنبل و شلخته و ولخرج و خوش گذرونم

اعتراف می کنم ترسو ام،

اعتراف می کنم که عقب افتاده ام

اعتراف می کنم مغز هرزه ای دارم.

اعتراف می کنم آدم ریاکار و دروغگو و چش سفیدی ام

اعتراف می کنم نیازهای اولیه زندگی برام خیلی مهم تر از انسان بودنه(غذا- سکس- لذت)

اعتراف می کنم دچار بیماری بی حیایی جنسی هستم

اعتراف می کنم که تا حالا عاشق نشدم و فقط ادای عاشقا رو درمیارم.

اعتراف می کنم غر غروام.

اعتراف می کنم که دهنم بیشتر از مغزم کار میکنه.

اعتراف می کنم که با همه این چیزهایی که هستم ولی سرآخر خودم رو برعکس همشان نشون می دم، ادا درمیارم و در واقع همه این چیزها رو هر روز و هر ساعت  تو خودم می کشم.

و در آخر اعتراف می کنم زندگی سخت ولی متفاوتی دارم

ترس گونه

بیکاری و تلویزیون، چه ترکیب فوق العاده ای، 

با کانال عوض کردن سرگرمم، رو یه کانال وایمسیتم، یه مرد( که بازیگرش معروفه) با یه زنه مو بلوند داره حرف میزنه، نگه میدارم رو همین کانال چون فک میکنم به احتمال زیاد فیلم درامه ، 

میرم دستشویی برمیگردم

بقیه فیلم و که نگاه میکنم

لعنتی،گول خوردم

فیلمه ترسناکه 

الان عین سگ ترسیدم زیر پتو

تخم نمیکنم کانال بزنم 


بدترین امتحان تنهاییه

نردبون

تو اسکله ، ایستادم، 

یه کشتی بزرگ مسافربری کنار اسکله لنگر انداخته، یه پلکان نرده ای از اسکله تا کشتی گذاشتن.

یکی هلم میده رو پلکان

به زور میخواد که ازش بالا برم

برمیگردم ، یکیشون بابامه یکیشون مامانم

زور میزنم تا برسم به لبه کشتی، همین که میرسم کشتی حرکت میکنه، نردبون جدا میشه، از رو ش افتادم،

پریدم، از خواب