سکس خوب اعتماد به نفس میاره.
سکس خوب امید میاره.
سکس خوب راحتی خیال میاره.
سکس خوب خوش اخلاقی میاره.
سکس خوب توقع به جا میاره.
سکس خوب اعتیاد میاره.
اما سکس خوب و نباید هر دقه انجام بدی چون عادی میشه.
سکس واقعا چیز خوبیه
امروز به شدت احساس بدبختی و بی چیزی و بی ارزشی می کنم.برای خودم متاسفم، قبلا هرزگی ام فقط در ذهنم بود، الان دیگه تو کارهام هم نمود کرده. امروز دوست داشتم نبودم، نیست و نابود بودم.فکر عین خوره داره مغزم و می خوره، از صبح فقط لعنت به خودم می فرستم.چرا این کار و کردم، چرا این کار و می کنم.
به شدت بی شخصیت و نفهم و خر شدم.
دیروز هیچ چی نبودم، هیچ چی. دیروز فقط یه هرزه بودم.
این تهوع لعنتی دوباره اومده سراغم، این بغض لعنتی دوباره نشسته تو گلوم.
امروز 17 آذر 98
به نوع جدی از درماندگی دچار شدم. درمانده ازکار، زندگی، دوست، خانه، خود
صبح باد سردی به صورتم می خوره نگاهم رو از روبرو برمیدارم ، اونطرف خیابان مردی با یک ماسک سفید فیلتر دار ایستاده، یکی دو هفته است که انفولانزا شیوع کرده به همراه آلودگی شدید هوا، چند سال است که هر سال پائیز هوا همینطوره، سرد، مریض، کثیف. یک آن به مردن با آنفولانزا فکر کردم،دوباره باد سرد وزید، این بار سردتر بود. تاکسی جلوی پام ایستاد، سوار شدم.
دیروز مطلبی رو خوندم درباره درماندگی آموخته شده، موضوع راجع به آزمایشی بود که روی دو گروه سگ انجام شد، گروه A داخل قفسی قرار می گیرند که درش با اهرم فشاری بسته میشد. گروه B داخل قفسی قرار می گیرند که درش را جوش داده اند، به قفس گروه B شوک الکتریکی وارد می کنند، سگ ها که سعی به فرار دارند چندین بار خود را به قفس می کوبند و این باعث زخمی شدنشان می شود، چندین دفعه دیگر این شوک ها تکرار می شود و وقتی سگ ها می فهمند که نمی توانند فرار کنند بنابراین در وسط قفس می ایستند که حداقل بیشتر از این زخمی نشوند.
بعد از مدتی گروه B به قفس گروه A منتقل می شوند، برای اولین بار به قفس گروه A شوک الکتریکی وارد می کنند، تمامی سگ های گروه A با فشار به در از قفس خارج می شوند اما سگ های گروه B فقط وسط قفس می ایستند.آنها دیگر حتی قادر به نجات خود نیستند، و فقط تماشا می کنند، انگار که از در بیرون رفتن فقط مختص گروه A است و آنها لیاقت بیرون رفتن را ندارند و باید همان جا بمانند.
جدیداً حس سگ های گروه B را به خوبی می توانم درک کنم.
احمق بودن یعنی اینکه به یه نفر میگی که براش کادو می خری، بعد می خری، بعد قرار می ذاری، بعد می بینیش، حرف میزنی، در آخر با کادویی که تو داشبورد ماشین خودت گذاشتی و بهش ندادی برمیگردی خونه . . .
این جمعه 15 آبان من بود.
ساعت پنج و نیم بعدازظهر می رسم خونه، یه چیزی میخورم و تلویزیون و روشن می کنم . یه فیلم می بینم ، وسط فیلم به شدت دلم سکس می خواد، تمام صحنه های فیلم برام به مثابه صحنه های جنسی هستند، فیلم تموم می شه . متوجه می شم پوست بدنم عرق کرده و بو گرفته بنابراین می رم حمام.
دوش پائین و بازمی کنم تا آب گرم شه، بعد که لباسام و می کنم دوش بالا رو باز می کنم یهو می رم زیر دوش، آب خیلی داغه، زورم میاد که با آب سرد دماشو معتدل کنم.
همونجوری می مونم زیر دوش، پوست بدنم همینجوری داره داغ می کنه و قرمز میشه، اما یه چیزی تو مغزم اجازه نمی ده که بیام بیرون از زیر دوش.
همش به مرگ ویتنی هاستون فک می کنم.
بعد دولا می شم و میذارم آب داغ روی کمرم سراریز شه، یکی دو دقیقه تو همین حالتم ، حالا دیگه فک می کنم که آب اونقدرها هم داغ نیست.
باعث شد که فراموش کنم.
از حمام که میام بیرون، لباس می پوشم و کرم می زنم و می رم تو تخت یه صفحه دیگه کتاب می خونم و می خوابم.
با یکی از دوستام چت می کنم، حرف می زنیم ، یک جایی، بین حرفها ، بحث زنی رو میکشه وسط، یک زن جا افتاده چهل و خورده ای ساله، تو یه فروشگاه زنه صندوق داره و وقتی اون(دوستم) خواسته پول خریدهاشو پرداخت کنه زنه با یه لوندی خاصی باهاش حرف زده، اون خودش متوجه نشده ولی دوستش که نزدیکش بوده اینو فهمیده و بهش گفته.
خودشم از زنه خوشش اومده، ولی یه چیزایی باعث می شه که نگه به زنه. تا خود زنه دست به کار بشه تا بیشتر دستش باز باشه، به نظرش اینجوری بهتره.
حالا من یه دسم زیر چونمه و با بی حوصله گی دارم لحظه ی سلام و علیک و لوندی زنه روبرای شیرین کردن خودش تو دل اون رو تو ذهنم تصور می کنم،
یه چند مدتیه که به آهنگهای میشل گورویچ یا چاینا وومن گوش میدم، یه صدای خاصی داره، همینطور متن آهنگ هاش خیلی خیلی ارضام میکنه، یکی از آهنگاش اسمش هست Give me the first six months of love؛ یعنی شش ماه اول عشق و بهم بده.
واقعا اون اوایل رابطه خیلی خوبه، خیلی آدم حس خوبی داره، این هورمون سروتونین هم که ترشح میشه آدم هی خوشحال و شاده و آرومه. بعد اصولا وقتی اون اوایل با کسی دوست میشی چون هر دو فکر میکنن که از همدیگه خوششون میاد بنابراین حس خوبی بهشون دست میده.بعد این حس وحال اگه ادامه دار باشه به تدریج تبدیل می شه به دوست داشتن و عشق. تا اینکه به هزاران دلیل دیگه این رابطه نمیتونه ادامه پیدا کنه و بهم می خوره.
این اول رابطه رو آدم دوست داره هی تجربه کنه، چون فکر میکنه این حسه فقط با همون آدمه براش ایجاد شده بنابراین هی منتظر می مونه که همون آدم دوباره برگرده و این حس وحال و دوباره بهش برگردونه. بعد کم کم که طرف به تخمشم حساب نمی کنه، دچار افسردگی میشه و کورتیزول هی ترشح می شه و چس ناله عشقی زیاد میشه.
می خوام بگم چه عیبی داره اگه آدم بخواد هی این حس و حال و با آدم های مختلف تجربه کنه،
امروز دو شنبه 29 مهر
چند روزیه که خیلی میل به غذا ندارم، همش دوست دارم کتاب بخونم و بخوابم، یه کم هم مثل همیشه دلم سکس می خواد.
دیشب ساعت دو صبح از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد تا ساعتم زنگ خورد، آماده شدم اومدم کارخونه. تو راه داشتم فکر می کردم که همینجوری اردک وار حاضر شدم و پریدم سر کوچه سوار تاکسی شدم تا برسم به سرویس، همینجوری مثل گوسفند!!!!!!!!!!! معمولن آدم ها یه چیزی میگن، مثلن امروز میرم که بترکونم، یا امروز روز خوبی خواهم داشت، یا امروز رو به گا می دم،
خلاصه ادم با یه هدفی از خونش میزنه بیرون . بعد گفتم اگه بچه دار شدم حتمن هر روز صبح که خواست بره مدرسه یا بیرون بهش یه جمله مثبت راجع به اون روز میگم که این موضوع درونش نهادینه بشه .( به نظرم خیلی امیدوارم نباشم ، نه؟ با این سن پیر خر خانی که من ندارم کی فکر بچه میزنه به سرش که حالا باید راجع به تربیتش هم فکر کنه)
امروز یک کم سر زدم به توییتر، چند تا پست دیدم جالب بود برام، یکیش راجع به فمنیسم بود، که یه خانمی تو یه برنامه ای اعلام کرده بود که گیاه خواری یکی از مهم ترین فاکتورها برای مبارزه با الگوی مرد سالاری است. در واقع وقتی تعداد انسانهای با آگاهی و جستجوگر و با فهم و شعور در انجام یه حرکتی کم باشن مثل همین فمینیسم در ایران، به نظر میاد که هر عن کری با هر نوع اطلاعاتی میاد خودشو طرفدار و نماینده جنبش فمینیسم در ایران معرفی می کنه و یه سری خزعبلات را با نام مبارزه با مرد سالاری در شبکه های اجتماعی بلغور می کنه و یه سری هم از خود ایشون نادان تر طرفداری شون رو می کنن.
من راجع به فمنیسم فقط این رو می دونم که فمنیسم یعنی برابری مرد و زن ، برابری انسان ها. یک فمینیست باید تمام تلاشش این باشه که بتونه این برابری و همه جا رعایت کنه.حالا برسیم به ایران که چون ایران خیلی عقب افتاده است و اصولا ما چیزی به اسم حق و حقوق در ایران نداریم نه برای زنان نه برای مردان نه برای کودکان ، حیوانات و حیط زیست و غیره که فعلن ول معطلن در ایران. بنابراین همین که فعلن بتونیم پایه ای ترین حقوق انسانها رو بهشون تفهیم کنیم خودش یه عالمه فمینیسمه.
من تو این موضوع همش داده هام خامه و هیچ چی مطالعه نداشتم بنابراین نظری هم نمی دم تا همین جا هم به نظرم زیاد بود.
امروز ناهارم تو کارخونه کوکو سبزی بود با نون سنگگ، خواهرم برام غذام گذاشته بود و خیلی پر کرده بود منم نتونستم همش و بخورم بنابراین یه آن اومد تو ذهنم که این و بزارم برا همکارم که بیرونه، قطع به یقین وقتی بیاد کارخونه ناهار نداره و گرسنه است. بعد یهو تصویر مامانم با ابروهای گره کرده و اخم کرده اومد تو ذهنم که غذات و به کسی ندادی که ، همش و خودت خوردی؟ میوردی خونه اگه نصفش مونده بود، این یارو کیه که تو غذات و بهش دادی؟
بنابراین در ظرف غذام و بستم و گذاشتم تو مشما
و گذاشتم تو کیفم که بعدازظهر برگردونم خونه.همیشه این دوگانگی رفتار مامانم برام سوال بود، که چرا دوستای خودش و دوست داره دوستای ما رو نه؟!!!!!از بچگی وقتی می شنید ما دوستی داریم حالا یا میشناختشون یا نمی شناختشون، فرقی نمی کرد، قاطی می کرد، اخماش می رفت تو هم، یه بهونه پیدا می کرد که بگه این دوستت بده و بدرد نخوره دیگه باهاش دوست نباش.
بچه که بودم دوستای پسرم بیشتر از دوستای دخترم بود، چون من همش بازی های خطرناک می کردم و همیشه کله ام یه جا خورده بود و خون میومد ازش، خیلی دخترونه رفتار نمی کردم، عروسک هایی که داشتم همشون کالبد شکافی شده بودن و تمام دل رودشون بیرون بود، یه خورده بیش از اندازه بیش فعال بودم و همش خرابکاری می کردم، موهام همیشه کوتاه بود.تا اینکه پونزده سالم شد و پریود شدم، هنوز سینه هام درنیومده بود،
وقتی این اتفاق افتاد انگار همه دنیا رو سرم خراب شد، هیچ چی از پریودی نمی دونستم. بنابراین کم کم گوشه گیر شدم، کم حرف شدم، با دخترایی که دوست بودم تو مدرسه راجع بهش حرف می زدم ، اونجا بود که کم کم با یکی از همکلاسیام صمیمی شدم، اون همه چیو بهم گفت ، از سکس پدر و مادرها گرفته تا این پریود و دوست پسر و خلاصه همه چی. یکی دو بار رفتم خونشون و یه بار هم اون اومد خونمون، که مامانم تا دیدتش گفت دیگه حق نداری با این دوست باشی، پس دیدن هام باهاش به مدرسه ختم شد. رفتارام کم کم (خیلی کم کم) شروع کرد به دخترونه شدن. وقتی این خاطره ها رو مرور می کنم تو مغزم یه عالمه اتفاق هایی که اون موقع برام افتاد میاد تو ذهنم که دلم می خواد اینجا بنویسم ولی خیلی زیاده، هر کدومشون یه پست جداگونه است.
تا هفده سالگی فقط دوستام و تو مدرسه می دیدم و حق بیرون دیدنشون و نداشتم و اینکه به شدت ضد مرد بودم. بعد دانشگاه قبول شدم، اونجا تا دلت بخواد خونه رو می پیچوندم میرفتم این ور اون ور و دروغی میگفتم کلاسام تا هفت هشت شبه. بنابراین تا دلت بخواد دوست پیدا کرده بودم، حتی از یه پسره تو دانشگاه خوشم اومده بود و دوست داشتم باهاش دوست می شدم. خیلی نمی فهمیدم حس هامو ولی خب خوشم میومد ازش.
از دانشگاه که فارغ التحصیل شدم دوباره خونه نشین شدم، بنابراین یه بهونه برای بیرون رفتن جورکردم،یکیش کتاب بود یکیش ورزش .
اینجا بود که به بهونه کتاب گرفتن از کتابخونه ، می رفتم خیابون و تنهایی پیاده روی می کردم یاتو پارک می نشستم ولی انصافاً کتابخونه هم می رفتم و کتاب قرض می کردم، و در واقع این علاقه ام برای کتاب خوندن از اینجا شروع شد، از این سن، حدودا بیست و یک سالگی. باشگاه هم می رفتم بدمینتون بازی می کردم، تو باشگاه با چند تا دختر هم صحبت شدم ولی دوست نشدم باهاشون، دوباره دانشگاه شرکت کردم و شهرستان قبول شدم، دو سال هم تو شهرستان آزادی و تجربه کردم البته هنوز مغزم اجازه خیلی کارها رو حتی دور از چشم خانواده بهم نمی داد. ولی همین که هر ساعتی بیرون می رفتم یا دوستام و هر موقع می خواستم می دیدمشون خودش خیلی آزادی بود.بعدش دوباره دانشگاه تموم شد، از این جا به بعد دیگه همش سربالایی بود، جون کندن بود،چون نمی خواستم یا نمی شد یا دوست نداشتم که ازدواج کنم بنابراین مجبور بودم که کار پیدا کنم که سربار خانواده نباشم ، پس صد مدل کار و تجربه کردم که بالاخره یه جا بگیرنم. دوست پسرم داشتم ولی همش دزدکی می دیدیم همو، تا جایی که می تونستم سعی می کردم کسی نفهمه که من دوست پسر دارم، کسی دوستای دخترم و نبینه، چون دیدنشون همانا و فشار اوردن به اینکه با دوستات بهم بزن همانا، فشارهای خانواده دوباره شروع شد، شوهر کن و این کی بود اون کی بود، کجا رفتی، کجا میری، با کی میری؟ کی کار پیدا می کنی؟ کارت و عوض کن، دختر فلانی الان ماهی انقد درآمد داره، پولاتو جمع کن،
حالا من هویت و شخصیت واقعی خودم و به خانواده ام نشون ندادم و همیشه یه قسمتی از شخصیتم برای خانوادم پنهان بوده، هیچ وقت از خودم و شخصیتم براشون تعریف نکردم. یعنی تو خونه و خانواده همیشه سعی داشتم طبق خواسته شون رفتار کنم که متحمل استرس و دعوا و سرزنشون نشم.
در آخر وقتی به بیست و پنج سالگیم تا سی و پنج سالگیم فکر می کنم می فهمم که اصلن دلم نمی خواد دوباره برگرده، خیلی سخت بود برام، تو این ده سال به اندازه بیست سال پیر شدم.