مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

امروز یک شهریور

عصبانی و ناامیدم .

مفصلهای دستام شروع کردن به درد کردن،  به نظرم دست راستم داره دفرمه می شه. کجی شون بیشتر تو چشممه. هر چقدر تو آینه نگاه می کنم فقط یه قیافه خسته و پیر و چروک می بینم. در حال حاضر هیچ چیزی آرومم نمی کنه، هیچ چی تو ذهنم نیس. تایپ کردن هم سخته چون انگشتام درد می کنه.

امروز 29 مرداد

داشتن یه دوست، دیدن حال خوب بعضی آدما، دیدن آزادی بعضی آدما واقعا حالم و بهم می زنه. همش می خوام عق بزنم بالا بیارمشون.

مغزم پاشیده است. می خوام کلاس فردا رو بپیچونم با خواهرم برم دهات. بعد می گم ارزششو داره؟؟؟؟  اونروز خواهرم خیلی با بی رحمی تمام می گفت موهاتو از ته بزن، یه مدت کچل باش، اینجوری سالم می شه موهات،اونروزی که بتونم موهامو از ته بزنم برا سالمی موهام، قطعا برای سالمی روانم هم قید همه چیز و می زنم. ولی متاسفانه نمی تونم، روانم مریضه عین موهام، با یه چیزای ظاهری هی خوب نشونش میدم .

متاسفانه اویزون بزرگمون کردن. مغزمون آویزونه، حالت تهوع شدید دارم، انقدر که هر دقه می خوام بالا بیارم. از هر جمعی که مربوط به گذشته یا خانواده باشه نفرت دارم. می تونم بگم فقط یه بار یه جمع و می تونم تحمل کنم اونم اگه نشناسمشون و نشناسنم.


امروز 27 مرداد

چند تا کارخرابی کردم تو شرکت، خیلی جزئی بودن ولی افت داشت برام تو مغزم. به شدت منتظر اونروزی هستم که برای خودم خونه داشته باشم. هر روز یه سری سوال مشابه میان تو مغزم . بدون جواب. می دونم تو هفتاد سالگیم دارم به این فکر می کنم که چرا نتونستم زندگیمو اونجوری که میخواستم جمع و جور کنم.دقیقا می دونم که هر روزی که داره می گذره برام یه فرصته ولی من خیلی راحت فرصت ها مو از دست میدم. به شدت ناامید و افسرده مردگی می کنم. مشکل اصلیم اینه که نمی دونم چی می خوام. هر چقدر فکر می کنم هیچ چیزی توش برام هیجان نداره. بعضی چیزا یه هیجان گذری دارن، مثل پول، غذای خوب، سکس، کار، ولی تمومن مثل برق.

امروز 25 مرداد

بدن درد دارم،   :)) 

می خواستم فقط همین یه جمله رو بنویسم، چون الان می دونم پشت این جمله ام چه خاطره ای هست ولی مطمئنم چند سال دیگه یادم نمیاد که چرا این جمله رو نوشتم، برای همین یه کوچولوشو می نویسم .

پنج شنبه کلاس داشتم ، بعد از کلاس با دوستم قرار گذاشتم، ساعت حدود سه بعدازظهر اونجا بودم، تا ساعت یه ربع نه فک کنم، سکس کردم،  این شد که رونام و بازوهام و گردنم و عضله های شکمم همه کوفته ان.  :)

فهمیدم حرف زدن حین سکس خیلی تحریک کننده است، هر دفعه که سکس می کنم یه چیز جدید برای بیشتر تحریک شدنم اضافه می شه.

تجاوز

نمی دونم چرا برام قابل درک نیس که پسری که کتاب میخونه و روشن فکره بازم تو فکر اینه که با زور یه دختری و مجاب کنه که باهاش سکس کنه. تنها چیزی که تو ذهنم میاد اینه که همش حرفه. این روشنفکر بازیای الکی و حرفهای به اصطلاح مدرن .آب نمی بینن والا شناگر خوبی هستن. این که با کلک یه دختر و بکشونی خونت و بعد هم بهش بگی چون خیلی وقته سکس نداشتی پس حقمه که بهم بدی ، قشنگ  خوده تجاوزه. یعنی یه آدم بالغ و عاقل نمی تونه مثل آدم بگه من تو رابطه ام سکس میخوام؟؟؟؟


امروز 7 مرداد

دیشب ناخودآگاه یاد یه حرفی افتادم که هفت هشت سال پیش دوست پسر الدنگم گفت.

رو یه نیمکت تو یه پارک نشسته بودیم، گفت:" نگاه کن، تو یه کارخونه یه سمت سرپرست داریم یه سمت مدیر، سرپرست ها موقتی اند فقط برای این هستن که تا یه مدتی یه سری کارها رو جلو بندازن و بعدش عوضشون کنند، ولی مدیرها تقریباً ثابت اند. توام تو زندگی من مثل یه سرپرست می مونی، بالاخره یه روزی عوض می شی. " 

نمی دونم چرا اون عصر یهو این حرف و زد، ولی بیشتر برام مبهمه که چرا اونموقع بلند نشدم و نرفتم . بهم برخورده بود ولی انگار یه چیزی تو ذهنم می گفت که " حالا خودمونیم ، داره راست میگه" 

متاسفانه این روابط پیچیده من هیچ چی برای من نداره جز اینکه بیشتر و بیشتر می فهمم که من اصلا نباید می بودم،  حتما یه اشتباهی شده تو بدنیا اومدن من.

حالم اصلا خوب و جالب نیس، فکرم مریضه شدید. مغزم از دیشب اصلا استراحت نکرده و فقط خواب کس شعری دیدم، صبح انگار تو معدن کار کرده باشم، در اون حد خسته بودم.

 چیزی که جالبه اینکه که ما هشت سال پیش بهم زدیم، بعد از دو سه سال از بهم زدنمون شروع کرد با من ارتباط برقرار کردن، دفعه اول گفت بریم بیرون ببینیم همو، من گفتم باشه، رفتیم کافه، گفت ازدواج کرده، زنش و خیلی دوست داره، گفتم پس اینجا چکار می کنی ، گفت دلم برات تنگ شده، گفتم مطمئنی؟ گفت آره . بعد سوال کرد راستی برا خارج که می خوای بری چطوری اقدام کردی ، البته من که فامیلهای زنم تو کانادا هستن ، اونا دارن برام کارام و جور می کنن، گفتم هیچ چی تحصیلی ، 

اونشب تموم شد، بعد از اون هر دفعه که زنگ زد جوابش و ندادم، تکست داد، خطم و عوض کردم، ایمیل زد، بلاکش کردم، تو اینستاگرام فالوم کرد، بلاکش کردم، 

از اینکه دیگه باهاش هیچ ارتباطی رو شروع نکردم خیلی از خودم راضیم، کاش الان هم با بعضی رابطه هام می تونستم همینطوری باشم.

ترنس

یه نظر سنجی گذاشتم تو وبلاگ با این مضمون که آیا با یه ترنس دوست می شید؟؟؟

کلن دو نفر جواب دادند؛ هر دو گفتند نه.  وقتی 16 سالم بود یه همسایه داشتیم که یه زن بود و دو تا بچه فکر کنم ، الان یادم نیس چند تا بودن ، فقط یادمه که هر دو بچه ها دختر بودن و پدرشون فوت شده بود.

مادرشون تقریباً خل وضع بود. همیشه موهاش پریشون بود، لباساش همیشه پیرهن های بلند گلدار تا زیر زانو بود، همیشه هم می خواست بیاد بیرون یه چادر معمولی می نداخت رو سرش و با همون یه لا پیرهن میومد بیرون. دختر کوچیکه فک کنم هشت نه سالش بود خیلی تصویر ذهنی واضحی ازش ندارم. دختر بزرگه ولی فرق داشت. موهاشو پسرونه زده بود و لباساشم پسرونه بود. وقتی روز اول اومدن تو محل من خیال می کردم پسره ، که مامانم گفت این دختره ها، خودشو شبیه پسرها می کنه. مدرسه که میرفت مغنعه و مانتو تنش می کرد و به محض اینکه از مدرسه میزد بیرون،  می کند این لباسها رو که یه وقت پسرها مسخره اش نکنند، آخه به پسرهایی که دوست شده بود نگفته بود که دختره . ظاهرش هم که خب سینه اش اصلن رشد نکرده بود و تخت بود، قد و بالاش هم بلند و ترکه ای بود، 

بعد ما از اون محل اسباب کشی کردیم و دیگه نفهمیدیم چی شد دختره یا پسره. 

اون موقع مامانم نمی ذاشت باهاش دوست شم، با اینکه دختر بود، ولی چون ادای پسرا رو در میورد و با پسرها می چرخید اجازه شو نداشتم . البته خودم هم خیلی خوشم نمی ومد ازش، نمی دونم چرا!! واقعا یه چیزی پس ذهنم می گفت این دختر خوبی نیس. من خودم تو یه زمانی (خیال کنم یازده، دوازده یا سیزده سالگیم) دوست داشتم پسر بودم عوض دختر، می گفتم پسرا قوی ان و هر کاری دوست دارن می کنن، جذاب تر از دخترا ن، دخترا ضعیف و بدبختن. هم بازیام هم پسر بودن، تا می تونستم هم از دخترها سواستفاده می کردم. 

ولی بعد از پریود و سینه دراوردن نظرم عوض شد اصلن از انسان بودنم متنفر شدم، بعدش هم  از مردها متنفر شدم،

پنجشنبه 19 تیر

به چنان افسردگی دچار شدم که حتی قدرت ندارم از جام بلند شم، باید زار بزنم تا خوب شم، ولی تو این خرابشده هیچ جایی نیست که تنها باشی و یکی هی بهت نگه چته، 


امروز چهارشنبه 18 تیر

ساعت پنج و پنجاه دقیقه صبح، خیلی با سرعت دارم حاضر می شم، همینجوری هم تو ذهنم دارم حرف می زنم، با اینکه دیرم نشده، 

یه مذخرفاتی مثل این:

 تو بیخودترین آدمی، همینطور بی احساس ترین بعد خودم اصلاح می کنم ، بی احساس نیستی فقط بی عشقی، اصلا نمی دونی عشق چیه. یه خاک تو سرت هم اضافه می کنم.:) چند مدته دارم کارایی و می کنم که تا قبل از این برام یه خط قرمز کلفت بود.

سوار ماشین میشم ، دیشب جا پارک نبود، یه جایی ته خیابون پارک کردم حالا باید دنده عقب ده تا ماشین و رد کنم تا بیام بیرون، عرقم دراومد.

عقربه بنزن نزدیک خط آخره، می رم پمپ بنزین، به مرد بنزینی می گم، میشه لطفا بیست تا بزنید، می گه چشم، بعد می گه خدا وقتی زن رو آفرید یه شوخی بزرگ با مرد کرد.

خندیدم گفتم چرا آقا؟؟ هیچ چی نگفت، بعد از دو سه دقیقه، گفت آدم هفت میلیون عصب داره تو بدنش، این خانوم ها خیلی راحت می تونن برن رو تک تک این عصب های مرد. من یه لبخند زدم، کارت پول و دادم و گفتم رمزش اینه. بعد که پول و کشید گفت آبجی ناراحت که نشدین، شوخی بود. گفتم نه آقا، زنده باشید.

رفتم کارخونه، اوضام خوبه.

دیروز سه شنبه 17 تیر

ساعت دو پیغام میاد رو گوشیم بعد از سلام احوال پرسی میگه، پاشو بیا اینجا. میگم اخه جلسه داره و مرخصی نمی تونم بگیرم ، میگه حالا یه کاریش کن، میگم باشه، کارم که تموم میشه میزنم بیرون و مستقیم می رم خونش، اوضام به طرز وحشتناکی وخیمه، هم عرق کرده بودم هم حمام نکرده بودم، وقتی می رسم چون جلو درشون جاپارک نبود میارم تو پارکینگ، نمی تونم پارک کنم خودش میاد و پارک می کنه، انقد قیافه ام تخمیه که حتی نگاش نمی کنم، فقط الکی کله ام تو موبایلمه، به خواهرم زنگ می زنم و میگم امروز دیر میام خونه به مامان بگو. جلو در و همسایه و خانواده اش نمی خواد منو ببینن، برا همین اشاره می کنه بهم که برو تو پارکینگ تا من پارک کنم تو حیاط. پارک می کنه و میاد می ریم بالا، قیافه ام تخمی، تیپم از قیافه ام تخمی تر، انقدر حول و دست پاچه ام که زودتر از این وضع قیافه تخمی خلاص شم، می رسم تو اتاق می گه لباس میخوای ، می گم آره، لباسای عرقی مو درمیارم و یه لباس ازش می گیرم  و می پوشم، شلوار هم در میارم، یه لیوان شربت میاره می خورم خنک میشم.

وقت مون کمه قبل نه باید برم، ساعت پنج و نیمه. تا ساعت هشت و نیم سکس می کنیم، راجع به تقریبا  همه چی حرف می زنیم، کار، کتونی نوش که یک و پونصد خریده، چت هاش با دوستاش، یه خورده مسخره بازی می کنیم، وقتی دارم ماساژش می دم میگه راجع به امروز هم می نویسی تو بلاگت؟؟ گفتم نه.

یکی از دوست پسرای قدیمه، چهار پنج سال پیش خیال کنم، دو سه ماه دوست بودیم و بعدش گفت می خواد بره، نمی تونه با من باشه دیگه، فهمیدم قضیه چیه، گفتم هر طور صلاح می دونی، کش ندادم، 

بعد از دو سال مسج می ده دوباره، بیا همو ببنیم ، دوباره قرار می ذاریم، تو کافه، من ، تو این تایم بدبخت و درمانده بودم، وقتی میگه دوست دختر داره، چیزی نمی گم، وقتی می رم خونه پیام می دم که اصلا نمی خوام با یه مردی که دوست دختر داره دوست باشم، بنابراین دیگه پیغام نده بهم.

بعد از یکسال  یه پیام می اد، تابلوعه خودشه، ولی من خودم و می زنم به اون راه، تازه به هم زدم با دوست پسرم، خیلی توکفم. خیلی عصبانیم، خیلی شکست خورده ام. میگه بیا اینجا ، میرم، هیچ چی به تخمم نیس، مهم نیس اصلن برام که با کی هست. فقط می خوام دهن مغزم و سرویس کنم. دفعه های بعدی بیرون می بینیم همو، میدونم دوست دختر داره، نمی دونم روابطش چطوریه. به تخمم. فقط این مهمه که اون چیزی که می خوام و می ده بهم. 


موت

یه روزهایی هست آدم دوست داره یک ریموت کنترل برداره ، هر کسی و دید که زیادی و تو مخ حرف می زنه رو موت کنه.