مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

زندانی

ظرف شستن کار جالبیه مخصوصاً تنهایی، باعث میشه فکور بشی. دیشب هم از اون شبهای ظرف شستن و فکور شدن یهویی بود. در همین حال ظرف شستن بودم که یهو یاد یه بیت از حافظ افتادم:" سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...... و آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد"



این آزادی که آن روزها دغدغه ام بود این روزها خوره جانم شده. این آزادی زندانوار.

خواب

دیشب چقدر خسته بودم  نمیدونم،  فقط می دونم وقتی رفتم تو تختم مثل این بود که انگار صد سال هست که تنم رنگ پتو و بالش و دوشک رو به خود ندیده و بعد از صد سال تازه اجازه خوابیدن رو بهش دادن.  برای اولین بار بدون  اینکه به چیزی یا کسی فکر کنم با ذهنی خالی خوابم برد.  فقط یادمه از اون یه تشکر کردم   بعد خوابیدم.دم صبح اما یه خواب عجیب و وحشت ناک دیدم و از خواب پریدم.

فکر کنم  خدا به من اعتقاد داره. خدا فکر میکنه از دست من خیلی کارها ساخته است.

اما من گناه کردم. کم نه ، زیاد.

اصرار زیادی داره به اینکه من میتونم، اما من نمی تونم. پیش راه من خیلی کارها رو قرار می ده منم انجام می دم تا بتونم. اما اونی که تو فکر می کنی نیستم از دست من خیلی کار ساخته نیس. من آدم خوبی نیستم.

فکر می کنم خدا هم گاهی اوقات اشتباه فکر می کنه.


زمان

اگرچه شب

شبِ روشن

چراغِ جان من است؛

گذر ز کویِ «غروب»

نه در توانِ من است

*


غروب، می کُشدم !

به ریشه می زندم !

ز پا می افکندم !

چگونه غم نخورم؟

مرگ روشنایی را،

به چشم می بینم !


غروب، تنگی زندان،

غروب، درد جدایی

غروب، غصّه و غم،

صدای گریهء خاموش،

مویه و ماتم !

غروب، سایه ی غم های بی کران من است .

*


شبم، شکفته به دیدار و مهر یاران است

شبم، ز صحبت یاران ستاره باران است

*



شب سیاهِ، فراوان گذشته از سر من

شبی که مرگ نشسته ست در برابر من

شب سیاه تر از مرگ و سرخ تر از جنگ

که آنچخه بر سرِ ما رفته نیست باور من

ــ همان نکوتر، کز نام آن کنم پرهیز

وزان ملال، ننالم به دوستان عزیز ــ

*


بسا شبا، که سفر می کنم،

سفر در خویش

به دوردست زمان

بسا شبا، که گذر می کنم،

چو روح نسیم

به بیکران جهان،


بسا شبا که سکوت و ستاره همدم من،

نشسته ام به تماشای این رواق بلند،

که دختران سخن، از دریچه الهام،

مرا به صحبت شیرین خویش می خوانند،

*


چه مایه، لذت ناب است، این نخفتن ها

شب شکفتن ها

به همربان قلم از نگفته، گفتن ها،

شب و لطافت و هستی،

شب و طبیعتِ رام


دل از سرودن یک شعر تازه و شیرین کام

که خواب، در رسد آرام و

گستراند دام!

*


سحر، دوباره مرا می رباید از این بند.

سحر، دوباره به من جان ِ تازه می بخشد

سحر، درآمدِ روز

سحر، تولد نور

سحر شکستن ظلمت،

گریز تاریکی

سحر تبسم مهر

سحر طلایهء صبح

شکوه و شادی آغاز،

پویه و پرواز.

همیشه بانگ رهایی ست،

در فضای سحر


غبارِ راهِ زمان را ز سینه می شویم

چو برکشم نفسی چند در هوای سحر.

*


چو آفتاب برآید،

ز در درآید روز.

دوباره روشنی ایزدی شود پیروز

به لطف نور، سرآید زمان تاریکی

من این میانه،

قلم برکشم ز ترکشِ مهر

چو تیغ صبح،

در افتم به جان تاریکی!

به مناسبت روز مرد

فهمیده ام که چرا مردان اخم میکنند، که چرا سیگار می کشند، چرا کم حرف میزنند، چرا برای عشق زندگیشان هر کاری میکنند هر کاری، 

آدم که مجبور به قوی بودن باشد، مجبور به زندگی کردن باشد مجبور به بروز ندادن غمش باشد، آدمی که نباید گریه کند چون گفته اند مرد که گریه نمیکند، همینجوری میشود، اخمو ، کم حرف، کاری، عاشق.



سپاس

امروز را از خداوند سپاسگزارم،

بخاطر همه چیز و هیچ چیز.

وقتی لباسی برای پوشیدن ، غذایی برای سیر شدن، سقفی برای  پناه گرفتن دارم می توانم بگویم همه چیز دارم.

تماشای بارش باران، لغزیدن باران روی پوست صورتم شاید لذت بخش ترین قسمت زندگیست که کسی تجربه اش می کند.



عجوزه عشق

آلبر عزیزم می گوید:

"آدم ها یکبار عمیقا عاشق میشوند. چون فقط یکبار نمیترسند همه چیز خود را از دست بدهند، اما بعد از همان یکبار ترس ها آنقدر عمیق میشوند که عشق دیگر دور می ایستد."

و من می گویم:

"عشق دور می ایستد و مانند عجوزه ای چادر سیاه از دور به تماشای تو می نشیند. تویی که دیگر هیچ و تو خالی شدی."



ادا

من: تو چت شده؟ 

بهار: هیچی

من: برف وسط بهار؟

بهار: زیبا نیست؟

من: قشنگه. ولی یه جوریه، منطقی نیس، 

بهار: چرا؟ چشه؟ 

من: خب هیچ کی تو بهار منتظر برف نیس، حتی اگه خیلی قشنگ باشه، تو رو همه به بارونهای نم نم و شکوفه های ریز صورتی رو درختا میشناسن، این تو نیستی، نخواه ادای زمستون و دربیاری، زمستون دیگه گذشته. اصلن  زیبا نیس اینجوری، 

بهار: شاید دل کندن سخته برام، ادا نیس.

به مناسبت روز زن

فهمیده ام محکوم شده ام به قوی بودن.

محکوم شده ام به پنهان کردن این پوسته لطیف.

محکومم که حرف ها را جدی نگیرم گوش ندهم.

به جایی هم حساب نکنم.

محکومم که در مقابل کسی گریه نکنم، غر نزنم، شکایت نکنم.

خودم را استوار و پایدار نشان دهم.  محکومم به باهوش بودن. محکومم به زیبا بودن. محکومم به کدبانو بودن،

محکومم به تنهایی .

حتی اگرفرزند شدم، حتی اگر همسر شدم حتی اگر مادر،

محکومم به تنهایی.


f

امروز دنیا را با تمام خوبی ها و زیبایی هایش نخواستم، از اینکه به کسی کمک کنم خوشم نیامد، راضی نشدم.

دوست نداشتم کسی را خوشحال کنم.

اما مجبور شدم، انجام دادم و او را خوشحال می کنم راضی می کنم.

من اما دلم آرام نمی گیرد.

بهتر بود تنها و منزوی بودم  و غیر اجتماعی

دق سرخ آتشین

یک روز به دق سرخ می روم.

او را لخت و بکر می یابم با  انبوهی از شوره زار و تپه های ماسه ای

دق سرخ هم نرم است هم سفت، هم گرم است هم سرد، هم خشک است هم خیس

 تپه های شنی اش را می یابم

برهنه می شوم و ماسه زار را به تن می کنم گرمی ماسه ها تنم را نوازش می کند

دست می کشم بر پهنه سینه اش ، به آرامی در بر می گیرتم.

خورشیدش می تابد

چشمانم را تنگ و گشاد می کنم بلکه بتوانم در مقابل تابش تیز پرتوهایش تاب آورم و او را چشم در چشم به تماشا بنشینم

اما نورش چشمانم را میزند.

سرانگشتان پر حرارتش پوستم را لمس می کند و گرم می شوم.

چشمانم را می بندم و باد را لمس می کنم، شیطنت وار در میان موهایم می وزد پوستم را خنک می کند پایم را می کشم

و در ماسه فرو می کنم .

حرارت کوره آتشین  دق سرخ داغم می کند،در خود فرو می برتم، از خود بی خود می شوم، او برایم آغوش گشوده است

شن های روان نرم و اهسته بدنم را در بر می گیرد، لمسم می کند دست می کشد بر دو پستانم و شکم و انبوه جعد آتشینم

انگار او منم ، انگار من  او

داغ تر می شود، داغ تر داغ تر

.

.

.

می سوزاندم


 آخخخخخخ، آه ه ه ه ه ه

.

.

.

.

اما فقط یک روز به دق سرخ می روم.