مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مسخ

گرگور سامسا

منم دیگه دارم منقضی می شم.

بو گرفتم.من دیگه برای این آدمها هیجانی ندارم.

گند شدم. فقط هنوز اون اتفاق برام نیفتاده. با این حال مسخ شدم.

برای طرد شدن لزوما نباید شکل یه سوسک بشی.




خاکستری

نشستم لبه تخت ، خیره به روبرو، حوله دورم پیچیدم، از تکون دادن انگشتم هم عاجزم. هیچ حسی ندارم، خشک، پوچ، توخالی

یه حس تو زاویه چهل و پنج درجه ای سرم ،برمیگردونم سرمو ،  دوباره اون سایه رو می بینم ، این دفعه نشسته رو مبل، نگاهم نمیکنه ولی من نگاهش و حس می کنم. سرم و برمیگردونم دوباره دارم خیره به روبرو نگاه می کنم.میاد کنار تخت، این دفعه روی زانو نشسته، دستهاش روی زمینه ولی بازهم یه حاله خاکستریه،  نزدیکم میشه میاد کنار پام، هنوز قطره های آب روی ساقم هست، باهام حرف می زنه، میگه میخواد کمک کنه، من بهش کشیده شدم. من بهش احتیاج دارم.

یکهو یه نفر وارد می شه. 

.

.

.

.

.

.

.

رفت. 


سیلویا 

این روزها هوا خیلی آلوده است طوری که دیگر کسی با بهانه یا بی بهانه از خانه در نمی آید، با این حال پسرکی را در محله فقیر نشین کنار اتوبان می بینم بدون کفش با یه لا پیراهن به هوای به هوا بردن بادبادکش در خیابان سنگ و کلوخی می دود و دستهایش را در آسمان رها می کند.

من پرم، حتی لبریز

پر از اشتباه- پر از گناه- پر از انتخابهای نادرست - پر از دویدن ها تو هوای آلوده زندگیم و سرفه کردن های خونی بعدش - پر ازتجربه -  پیرم 

چند دفعه دویدم و ریه هام رو پر از این ذرات سیاه و خاکستری کردم و سرفه کردم و از زور سرفه زیاد کله مو فرو کردم تو یقه پیرهنم.

زندگی من به من خیلی چیزها رو یاد داد ولی فقط یه بار برام گفت اگه درست انجام دادم کاری باهام نداشت ولی اگه اشتباه کردم 

مثل خانم فضلی معلم کلاس اولم با لبه خط کش محکم زد کف دستم.

هنوز درد خطکش ها رو کف دستم حس می کنم. 


بعد از سالها در دو شب دو خواب عجیبی دیدم.

شب اول پرواز می کردم.

مثل ارواح از در و دیوار رد شدم  و در آسمان اوج گرفتم. 

در حال سیر شهر بودم که یکهو مردم بهم حمله ور شدن به زور می خواستن که بکشنم پائین داشتم تسلیم می شدم ولی رها شدم.

بعد از خواب پریدم.

شب دوم مرده بودم.

بدنم مثل یه لاشه سنگین و مثل یه سنگ بی حس .

انقدر سنگین بودم که از تکان دادن انگشتم هم عاجز بودم. موبایلم زنگ می خورد ولی نمی تونستم حتی چشم هام رو باز کنم همه اتفاقات دور و اطرافم و حس می کردم ولی نمی تونستم حرکت کنم. نفس هم به زور می کشیدم آب از دهانم راه افتاده بود. دستهام زیرم بود و به روی شکم خوابیده بودم. یک نفر به تختم نزدیک می شد وقتی رسید دستم رو گرفت و دو تا جسم کوچک تو مشتم گذاشت. بعد یکهو دستم رو بلند کردم و از خواب پریدم.


به سیلویا

سلیویای عزیز

این روزها حالم خوش نیس، دلم گرفته،

بیزار شدم از آدم ها، 

یاد حرفت افتادم: شاید یک روز، یک نفر، یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود.

ولی سیلویا چرا فکر کردی که کسی ممکنه پیدا بشه که همیشه تو رو بخواد.تو خوبی حتی بهترین، ولی همه خواستنشون تموم می شه. همه می رن از زندگیمون فقط خودمون می مونیم.

منم دلم برای همین گرفته چون این واقعیت و فهمیدم. ولی ازش رد می شم. مثل همه ردشدن هام. 

آدمها، چیزها، میان و میرن و من فقط فراموش می کنم. دارم شروع می کنم به اینکه سرد بشم و واقعیت ها رو قبول کنم، تو هم باید قبول می کردی که به هر دلیلی تد نمی خواست با تو باشه . با اون کارت فقط تد بیشتر تو این توهم رفت که کار درستی کرده. کسی که رفت دیگه رفت شانس به آدم یه بار رو می کنه و اون این شانس رو از دست داد. 



همین نیم ساعت پیش یک جمله " خیلی میخوامت خاله"یک پسر هشت ساله که به زور می خواست ویفر نصف خورده خودش و به خوردم بده و بعد یه قرآن جیبی بهم بفروشه تونست یه لبخند کوچیک که اندازه کل قهقهه های عمرم شادم کرد روی صورتم بیاره. 

دوباره احساس می کنم  عشق و شادی دوباره به قلبم برگشته.

هنوز صورت پسرک جلوی چشمامه و دوباره خوشحالم می کنه.

من کووول هستم

بعضی آدم هاحسابی من را به خنده می اندازند.

حرف می زنند تا دلت بخواهد، ولی وقتی پای عمل می رسد  پا به فرار می گذارند.

بعد فکر میکنند خونسرد بودن و خنثی بودن نوعی کلاس است، که هر چه بیشتر بگذاری (کلاس را) بیشتر آدم باحال تری نشان می دهی. ادای مالیخولیایی ها را در می آورند. خیلی خنده دار است کسی بخواهد ادا و نقش یک آدم افسرده و مالیخولیایی را دربیارد. که چه؟ 

می آیند خزعبلاتی راجع به مرگ و زندگی می گویند که آی انقدر ما کول هستیم که نه زندگی ونه مرگ در این دنیا برایمان معنی ندارد. مثلا می گویند: اگر همین الان کسی به من بگوید بین صد میلیون پول و مرگ کدام را انتخاب می کنی می گویند مرگ ، ولی می روند پشت بام و اندازه آلودگی هوا را می سنجند، که می توانند آیا آن روز را بیرون بیایند یا نه که برای سلامتی ریه هاشان مضر نباشد که بتوانند چند صباح دیگر هم در این دنیا زندگی کنند.

بعد جالبتر اینکه همین آدم انقدر برایش سلامتی و زندگیش مهم است که سنجیدن آلودگی هوا را میگذارد در اولویت ولی وقت گذراندن با آدم هایی که برایش اهمیت قائل شده اند را کلن رد می کنند. 

فقط می خواهم بدانم تا کی دوام می آورند؟ اینها انسان نیستند، زامبی های شب رو هستند. بدون احساس و فقط در پی ارضا کردن احوالات خودشان.


پریود بهانه خوبیه برای زود خوابیدن و خزیدن تو تخت و چپوندن خودت زیر پتو  و خودتو به خواب زدن

برای اینکه تو جمع نباشی .

من دلم گرفته.خسته ام از دنیا، از آدم ها.

از دروغ .از اینکه انقد همه از رو تخمشون حرف می زنند. کسی راست نمی گه.

کسی  جرات گفتن حقیقت و نداره. خسته شدم از بس آدمها برای رسیدن به خواسته هاشون دنبال فریب دادن هستند. وعده های دروغی.

قبلن خیلی زود باور می کردم. ولی الان هیچ جمله ای دلم و نمی لرزونه . خوشحالم نمی کنه.

آدم خودکشی نیستم. بهش فکر می کنم ولی عملیش نمی کنم، مجبور به زنده بودن هستم، مجبور به زندگی کردن با این آدمها هستم. 

گاهی اوقات  برای اینکه فکر کنم که زنده هستم و دارم زندگی می کنم مجبور میشم با این آدمها دوست بشم. کاش انقد آزاد بودم که می تونستم تنهایی رو انتخاب کنم.

می تونم بگم اینجا آروم ترین جای دنیاست، چیزی که بی نهایت آرومم می کنه. ,وقتی کتاب می خونم بهتر می شم وقتی می نویسم خیلی حالم بهتر می شه.

نوشتن حالم و خوب می کنه.



پول

چقدر ذهن هامون پر از باید و نباید، پر از  باورهای تزریق شده از کودکی ، پر از کلیشه، پر از شعار زدگی شده، پر از یک سری کلمه و جمله با ظاهر زیبا ولی تو خالی.هنوز هم بعد از چندین سال از گذشتن دوران سرکشی بر سر دو راهی ها مون گیجیم و منگ.دو دل برای انتخاب راه درست، هنوز هم می ترسیم . هنوز هم  می خواهیم راز خوشبختی خودمون رو  توی شعارها و کلیشه ها پیدا کنیم. دوستی ازم پرسید آیا واقعا با پول می توان زندگی بهتری برای خودت و خانواده ات درست کنی؟ آیا باز هم خوشحال هستم ؟

از هفت سالگیم بیست و چهار سال می گذره و هنوز دنبال جواب سوال معلم هستم، " علم بهتر است یا ثروت؟"  یا " آیا واقعاً هنر بهتر از گوهر آمد پدید؟"

معلم از مهربان بودن حرف می زد درحالی که منتظر فرصت برای تنبیه ما با خط کش بود.

آیا بعد از تمام زحمتی که برای پولدار شدن می کشم باز هم خوشحال هستم؟یا تمام زحماتم بر باد می رود.  یا اگر هدفم را چیزی به غیر از پولدار شدن بگذارم و براش تلاش کنم باز هم خوشحال هستم یا نه؟ فکر نمی کنم که وقتم را تلف کرده ام؟

دوست داشتم برام پول بی اهمیت باشه و زندگی و بدون پول هم دوست داشته باشم. دوست داشتم تمام اون حرف های تو کتابها رو بتونم عملی کنم، آدم خوبی باشم، مهربان باشم و به همه کمک کنم سرم تو کار خودم باشه .

 من  از پانزده سالگی دنبال این بودم که پولدار بشم، درس خوندم تو رشته ای که تو بازار کار بورس بود، ولی بخاطر جنسیتم و نداشتن پارتی و پول بابا کارهای دون پایه نصیبم شد، آخرین شغلم یعنی شغلی که الان توش هستم تونست کمی پول برام دست و پام کنه

در واقع یه حقوق بخور و نمیر.

این پروسه ی دنبال پول بودن چهارده سال طول کشید. الان که فکرشو می کنم تمام این چهارده سال دنبال یه کلیشه مذخرف بودم، به زور خوب بودن.خانواده ام بهم افتخار کنن، احساس بزرگی کنم،  اونها هم  بهم یاد داده بودن که اگه بخوای بهت افتخار کنیم باید پولدار شی . یا شوهر پولدار داشته باشی.

ولی دلیل اصلیم برای پولدار شدن ، به دست آوردن آزادی بود. وقتی پولدار هستی انجام دادن خیلی از کارها بدون عیب و مشکل و حتی در بعضی مواقع با کلاس هم هست. یعنی نه اینکه چیزی ازت کم نمی کنه بلکه به کلاست هم اضافه می کنه.

خانواده و جامعه بهم یاد داده بودند که تو نمی تونی هر کاری دلت می خواد انجام بدی مگر اینکه پولدار باشی.

در حالت عادی و تو خانواده من نمی تونم آرایش کنم، لباس تنگ بپوشم، با دوستام بیرون برم، تنهایی سفر برم. بلند بلند بخندم، حرف های صد من یه غاز بزنم، به راحتی برقصم، با مردها دست بدم، مگر اینکه پولدار میشدم.

من پول و دوست ندارم ولی آزادی می خوام.

با پول می تونم آزاد باشم.

بنابراین باید پول و دوست داشته باشم.




قبل از اینکه به چیزی یا کسی دست پیدا کنی باید خودتو برای از دست دادنش آماده کنی.

هیچ چیزی تو این دنیا پایدار نیست همه چیز از بین رفتنی و فانیه.

پس دلیل تلاش برای بدست آوردن یا رسیدن به چیزی که  از دستش میدی  چیه؟ مثلا انسان چرا با اینکه به این حقیقت واقفه که موجودی فانیه و یه روزی میمیره، با این حال اقدام به زاد و ولد و عشق ورزی و  همسر گزینی می کنه. تو حیوانات هم این موضوع رو میبینم. میتونم برای حیوانات این توجیح رو بیارم که از روی غریزه اینکار و انجام میدن. و "بقا"

بقا بزرگترین دلیل  موجودات برای زاد و ولد هست.

ولی انسان ها چرا؟

چون انسانها به غیر از غریزه چیزی به اسم امید را دارند. یه حس که اونها رو وادار به انجام دادن هر کاری و بدست آوردن هر چیز یا کسی میکنه.

 امید دارند که فرزندی که به دنیا میارن از دست رفتنی نیست و با اونها تا آخر عمر می مونه. امید دارن که همسرشون مثل روز اول عاشق و وفادار باهاشون هست.

و حالا تصور کن چیزی به اسم امید وجود نداشت، ما هم میشدیم مثل حیوانات .

کسی برای اختراع برق، تلفن، هواپیما، ماشین یا هر چیز دیگه ای که تو این دنیا به دست انسان اختراع یا کشف شده تلاشی نمیکرد.

با دومین شکست از ادامه تلاش منصرف می شد.


و من الان تو حالت ناامیدی به سر می برم.