مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

مالی خو لیا

تراوشات ذهن مالیخولیایی من

پریود

سندروم زنانگی

سندروم پیش قاعدگی

سندروم تورم پستان

سندروم طغیان تخمک ها

سندروم سکسی

سندروم خونریزی

سندروم سوءتفاهمی

سندروم بی حوصله گی

سندروم دل تنگی

سندروم دلزدگی



زلف

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

..

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم

..

زلف را حلقه نکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا نکدهی بر بادم

..

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

..

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

..

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

..

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

..

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

..

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

غمگین طوری

نشسته ام در یک مینی بوس ایوکو با قدمتی که فکر می کنم برای چهل سال پیش است. صدای گوشخراش موتور و جیرجیر پنجره ها و لق لق کردن درب ماشین  در گوشم مثل یک سمفونی قابلمه و کفگیری است که رهبرش دیوانه ای باشد. دست می برم درون کیفم به قصد برداشتن گوشی و ماسماسکش(هندزفری) ، می خواهم آهنگی را پلی کنم برای رهایی از این صدای گوشخراش که مثل خوره در مغزم پیچیده و آرامش سمعیم را از من گرفته.

نگاه که می اندازم به لیست آهنگ ها، منصرف می شوم . دوباره ماسماسک و گوشی را در کیفم فرو می کنم و دست به سینه به مرز بین آسمان و زمین زل می زنم.

با خودم فکر می کنم آهنگ گوشخراش موتور را به گوش دادن به نوای دلنشین عشق و دلدادگی و غم و فراق ترجیح می دهم.

راست گفت شاعر

عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست                   

عشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر

برای روز تولدم کادویی بیاور

برای روز تولدم گرانقیمت ترین کادو را بیاور، گران تر از همان که دوست پسر فلانی برایش خریده.

می خواهم همه خیره بمانند از فرط حسادت ، از همان کادوهای سورپرایزی .


برایم یک بغل عشق کادو بیاور، یک لبخند ساده، یک شادی عجیب

یک بوسه عاشقانه، برایم اعتماد کادو بیاور، برایم محبت بی توقع کادو بیاور.

یک رز قرمز مملو از احساسات عاشقانه،

برایم مردی را کادو بیاور با چشمانی درخشان از عشق , قلبی آکنده از مهر و دستانی آماده برای نیکی

.

.

.

خلاصه آن چیزی را بیاور که آنقدر گران باشد که با پول نتوان خرید.

هیچ

جفت شش آورد و بازی رو برد.

همین.

من فقط خسته ام و بی رمق.

 حتی به دردش هم نخوردم.

حتی به دردم هم نخورد. 

دردم را هم نخورد، دردش را هم نخوردم

همین

.

.

.


باید کاری کرد

چطوره که دنیا رو همونطوری که تحویل گرفتم ، تحویل ندم.

همونطوری خشک و بی احساس و بی رحم. فقط به صرف اینکه زندگی همینه.

کمی روی لب ها خنده بیارم،

کمی تو دلها محبت بکارم،

کمی امیدبدم

کمی تغییر ایجاد کنم.

کمی کمک کنم.

کمی عشق بدم.

نه اینکه از خودم نام نیک به جا بذارم نه،

فقط چون باید کاری کرد.

چون این کار منه نه؟

من یه زنم.

کار یه زن همینه،

عشق دادن، عشق ورزیدن.

وهم سبز

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .

a stranger inside me

I am a stranger through these people around me.

I understand what they talking about , but they don't.  

wake up.

wash your hand.

brush the teeth.

look at the mirror.

who is she?

the one in the mirror,

i don't know.

you are a stranger to your self too.

بهترین و بدترین

بهترین اتفاقی که میوفته، اینه که تو به خاطر خانواده ات از همه آرزوها و رویاهات بگذری.

بدترین اتفاقی که میوفته اینه که تو به خاطر خانواده ات به هیچ کدوم از آرزوهات نرسی.

امروز که فکر می کنم می بینم در آن شب ها احساس خوشبختی می کردم. می دانم که همیشه گذشته تلطیف می شود، که خاطره آرامش می بخشد. شاید هم آن شب ها فقط سرد بودند و به طرز تمسخر آمیز، سرگرم کننده. اما امروز تمام آن لحظه ها آن قدر برایم عزیز و آن چنان از دست رفته اند که رنجم می دهند.